۲۴ نتیجه برای مولانا
دوره ۱، شماره ۱ - ( ۶-۱۳۸۲ )
چکیده
یاد مرگ که همواره عیش بسیاری از انسانها را طیش و تیره میدارد، برای صوفیان و عارفان راستین، موجب انس و آرامش بوده است. آنان با الهام گرفتن از فرهنگ قرآنی و حدیثی، که در آن تصویر روشن و مطلوبی از مرگ مؤمنان و موحدان ارائه شده است، به مرگ نگاهی عاشقانه و عارفانه داشتهاند و باور آنان این بوده است که جان آسمانی انسان با تبعید به دنیا و تعلق به تن از جوار قرب الهی دور شده و از سعادت دیار یار باز مانده است. آنان همواره خود را در دو زندان گرفتار میدیدهاند: زندان تن و زندان دنیا. از این رو، همه هم و همت آنان متوجه خلاصی از این دو زندان بوده است.
به همین دلیل، مرگ در نظر صوفیان و عارفان حقیقی نه تنها منفور و مکروه نبوده، که بسیار هم خواستنی و دوست داشتنی بوده است. تأمل در حالات عارفان، هنگام مرگ و سخنانی که درباره مرگ بر زبان آوردهاند، نکات و نتایج شگفتانگیزی را آشکار می سازد. گروهی از آنان پیش از فرا رسیدن مرگ به فراست از آمدن آن آگاه شده و خود را برای استقبال از آن آماده کردهاند. گروه دیگر، عشق و اشتیاق خویش را به مرگ در قالب عبارات عجیب و عبرتآموزی بیان کردهاند.
بیگمان سرآمد همه این عارفان و عاشقان در زمینه مرگ ستایی مولانا است که زیباترین و لطیفترین سخنان را درباره مرگ و اسرار آن گفته و سروده، و دیوان غزلیات او آکنده از اشعاری است که در آنها عاشقانه و مشتاقانه از طرایف و ظرایف مرگ سخن گفته است.
علی محمد حق شناس،
دوره ۱، شماره ۲ - ( ۴-۱۳۸۷ )
چکیده
در این نوشته کوشیدهام پاسخی برای این سؤال پیدا کنم که: آیا در شعر حافظ هیچ نشانهای دال بر اثرپذیری حافظ از شعر مولانا هست یا نه؟ در انجام این کار، خود را به دو دلیل ناگزیر از تفکیک حساب محتوای شعر این دو شاعر از حسابِ صورت آن یافتهام: یکی به دلیل سرشتِ تغییرگریز و ایستای معانی و مضامین در هر فرهنگ سنتی از جمله در فرهنگ ایران؛ و دیگری به دلیل ضرورت بهرهگیری از دو پایگاه نظری متفاوت (یعنی نظریه بینامتنیت و نظریه استعاره و مجازِ مرسل)، به ترتیب، برای تحلیل محتوای شعر و تحلیل صورت آن. حاصل کوشش من این بوده است که، به لحاظ محتوی، تنها میتوان نشان داد که میان این دو شاعر نوعی همدلیِ معطوف به همفرهنگی وجود دارد و، به لحاظ صورت، شعرِ این دو هیچ شباهتی با یکدیگر ندارد؛ چه، اولاً شعر مولانا شعری صورتشکن است؛ حال آنکه شعر حافظ شعری است سخت صورتگرا؛ ثانیاً شعر مولانا شعر سلوک در راستای محور همنشینی است؛ حال آنکه شعر حافظ شعر عروج در راستای محور جانشینی است؛ و ثالثاً حافظ، به شهادت شعر او، از مولانا بیش از آن مضمون و صورت در جهت بهینهسازی وام نگرفته که از شاعران دیگر مضمون و صورت وام گرفته است.
دوره ۳، شماره ۲ - ( ۷-۱۳۹۴ )
چکیده
مولانا جلالالدین و والت ویتمن را میتوان از بزرگترین و تأثیرگذارترین شاعران جهان به شمار آورد. نیکلسون، مولانا را بزرگترین شاعر عارف دوران معرفی میکند و سازمان ملل سال ۲۰۰۷م را به نام مولوی نامگذاری میکند. والت ویتمن نیز گرایشی عارفانه داشت و پدر شعر نو آمریکا لقب گرفته است و در کنار امرسون و تورو، ستون سوم تثلیث جنبش «تعالیگرایی ادبی» را شکل میدهد. با وجود تفاوتهای زبانی، فرهنگی، زمانی و مکانی، هر دو شاعر زبان و نطق را برای بیان مفاهیم متعالی و معنوی ناتوان میبیند و ناگزیر مخاطب را به سکوت و خموشی دعوت میکنند. بدون شک، دو شاعر در بنمایۀ «سکوت» تفاوتهایی نیز با هم دارند که ریشه در فرهنگ و زبان آنها دارد. مولانا بیپروا به نفی زبان پرداخته تا جایی که تعدادی از غزلیات وی به خموشی ختم میشوند. ویتمن نیز جستهوگریخته از خموشی دم میزند، اما «خموشی» وی نه در کلام، بلکه در دعوت برای یکیشدن با طبیعت است. نگارندگان این مقاله برآنند تا با استفاده از نظریۀ «تشابهات بدون ارتباطات» و «قرابت معنوی» فرهنگها در قلمرو ادبیات تطبیقی به بررسی بنمایۀ سکوت و خموشی در اشعار این دو شاعر بپردازند.
دوره ۳، شماره ۹ - ( ۱۲-۱۳۸۴ )
چکیده
کتاب شریف مثنوی معنوی، به علت اشتمال گسترده آن بر وحی و سخنان انبیا و اولیا و همچنین شرح و تأویل آنها برای همطبقات، به مجموعهای از معارف ناب و کمنظیر مبدل گشته است. این تأویل و تفسیرها که بیشتر جنبه اخلاقی – عرفانی دارند، مثنوی را رنگی معنوی بخشیده و آن را به کتابهای تفسیری عارفان از جمله حقایق التفسیر، کشفالاسرار، لطایف الاشارات و . . . مانند کرده است. با این حال، مولانا در مثنوی از مذمتکنندگان تأویل و اهل تأویل نیز به حساب میآید و شاید این تأویل ستیزی در ظاهر امر، چشمگیرتر و در عین حال عجیبتر به نظر آید؛ نویسنده برای تبیین این امر و حل این تناقض، کوشیده است ضمن دستهبندی تأویل از نظرگاه مولوی به تأویلات مذموم و تأویلات ممدوح، هر کدام را با نمونههایی در اشعار آن جناب مشخص کند. مقدم بر این مباحث نیز، به نکاتی کلی درباره تأویل در مثنوی اشاره شده و برخی تعریفات لغوی و اصطلاحی تأویل، از آثار لغوی و تفسیری، ذکر شده است. مخلص کلام آنکه با توجه به مطالب این گفتار، ثابت میشود که درستی و نادرستی تأویل، یا خوبی و بدی آن از دیدگاه مولانا نسبی است و به نوع تأویل، شخص تأویلگر و اهداف و انگیزههای او از تأویل متن بازمیگردد.
بهجت السادات حجازی، بهجت السادات حجازی،
دوره ۴، شماره ۱۴ - ( ۱۰-۱۳۹۰ )
چکیده
پیشینه تاریخی پلورالیزم یا کثرت گرایی به زمان سوفسطائیان می رسد.درعصر حاضر جان هیک در حوزه مقایسه آیین مسیحیت با سایر ادیان نوعی پلورالیزم دینی را مطرح می کند. وپژوهشگران وصاحب نظران هر کدام به تفحص و تبیین این موضوع از زوایای متفاوتی پرداخته اند. حاصل کلام ایشان را البته با تفاوت هایی، در متون عرفانی نیز به نوعی می توان مشاهده کرد. از جمله پرسش های مهم در این راستا ، این است که آیین اسلام با کدام نوع پلورالیزم سازگاری دارد؟ استدلال های کثرت گرایان وانگیزه اصلی ایشان از پذیرفتن پلورالیزم دینی چیست؟ آیا تسامح وتساهل نوعی پلورالیزم رفتاری و اجتماعی است؟ نگارنده در این جستار به تحلیل این اندیشه در کتاب آسمانی قرآن و سروده های مولانا مبادرت می ورزد. زیرا مثنوی به لحاظ جامعیتی که نسبت به سایر متون عرفانی دارد؛ بهتر به شرح مبسوط وصحیح این موضوع ورفع سوء تعبیرها می پردازد. همچنین نقدی بر اندیشه بعضی صاحب نظران در این خصوص دارد.
دوره ۴، شماره ۱۶ - ( ۶-۱۳۸۶ )
چکیده
معارف بهاءولد از جمله متونی است که بر اندیشه و کلام مولوی بسیار تأثیرگذار بوده است. دلبستگی مولوی به این اثر موجب شده است هیچ یک از آثار وی از تأثیر معارف بیبهره نباشد. با این همه به نظر میرسد مثنوی معنوی بیش از سایر آثار جلالالدین، تحت تأثیر ساختاری و محتوایی معارف قرار گرفته باشد. نوع مطالب طرح شده در مثنوی و شیوه بیان ارتجالی و نیز تداعیهای متعددی که در آن صورت میگیرد به معارف بهاءولد شباهت بسیاری دارد. در این مقاله، مشابهتها و مناسبات بینامتنی معارف و مثنوی صرفاً از دیدگاه داستانپردازی بررسی شده است. غیر از داستانهایی که مولوی مستقیماً از معارف اخذ کرده و به تناسب ذوق داستانپردازانهاش پرداخت هنرمندانهتری در آن صورت داده است، موارد دیگری نیز وجود دارد که از این دیدگاه قابل بررسی است: استفاده داستانی از شخصیتها و گفتارهای مطرح شده در معارف، تلمیحات و اشارات داستانی مشترک، تعلیقها و گسستهای ساختاری، التفات موضوعی یا چرخشهای ناگهانی در کلام و شیوه بلاغت منبری.
دوره ۴، شماره ۱۶ - ( ۶-۱۳۸۶ )
چکیده
محور و پایه داستانپردازی مولانا گفتگوست. دربیان چارچوب هر داستان در مثنوی، محور و مدار ارتباط، که همانا انتقال مفهومی از ذهنی به ذهن دیگر است، گفتگوی شخصیتهاست که شالوده و ساختمان حکایتها را میسازد؛ اما مولانا در بسیاری از داستانها از نوع ارتباط دیگری هم بخوبی بهره برده است که درعلوم ارتباطات و جامعه شناسی امروز از آن به « ارتباطات غیر کلامی » تعبیر می کنند .
اینکه چرا وی دربیان نکاتی دقیق و عمیق به یکباره به این ابزار رو می آورد، نشاندهندۀ این نکته است که او از تفاوتها و شباهتهای ارتباطات کلامی و غیرکلامی آگاهی کامل داشته است؛ قابل اعتمادتر بودن، استمرار بیشتر داشتن، چند کانالی بودن، مرتبط بودن بافرهنگ، نمادین بودن آن ودرعین حال، قاعدهمند بودن ارتباطات غیرکلامی و بویژه جلوگیری کردن از سوء برداشتهایی که غالبا درارتباطات کلامی رخ میدهد از جمله عوامل بسیار مهمی است که مولانا را مخصوصاً در مواقعی خاص ـ که در مقاله بدان پرداخته می شود ـ به بهرهگیری از این شیوۀ علمی وا میدارد .
در این مقاله با بهره گیری از منابع علمی ابتدا منظور از این اصطلاح ، اصول ارتباطات غیرکلامی ، ویژگیهای آن ، شباهتها و تفاوتهای آن با ارتباطات کلامی باز شناسانده میشود . سپس چگونگی استفادۀ مولانا از این ابزار ارتباطی در مثنوی و بویژه در داستانپردازی آن بازگو میشود. همچنین این نکته مورد دقت نظر قرار میگیرد که درچه مواردی این شیوۀ ارتباط، بیشتر و بهتر توانسته است پاسخگوی بیان مفاهیم ذهنی مولانا برای مخاطبان او باشد و بیشترین تکیۀ او در این زمینه شامل چه مواردی بوده است .
بیان مصداقها و نمونههای شعری تا اندازۀ زیادی این الگوی ساختاری داستانپردازی مولانا را روشنتر خواهدکرد. سرانجام در پایان مقاله به نتیجهگیری پرداخته میشود .
دوره ۴، شماره ۱۶ - ( ۶-۱۳۸۶ )
چکیده
کانون روایت در تحلیل توانمندیها و شگردهایی که داستانپرداز برای شکل دادن به حکایتهای خویش از آنها بهره گرفته، اهمیّت فراوان دارد تا جایی که هرگونه ایجاد تغییردرکانون روایت، سبب ایجاد تمایز و تغییر درجریان اصلی داستان و حتی موضوع آن میشود. به علاوه، ما هیچگاه در داستان با رخدادهای خام سر و کار نداریم، بلکه با رخدادهایی روبهرو میشویم که به شیوهای خاص بازنمایی شده و از کانون ویژهای به آنها نگریسته شدهاست.
گوناگونی کانونهای دید و شکلهای مختلف ارتباط راوی با کانون ساز و زاویه دید در مثنوی چنان جذاب و آگاهانه صورت گرفته است که تحلیل آن میتواند گوشههایی از نبوغ مولانا را درآفریدن اثری فرا زمانی و فرامکانی به نمایش بگذارد.
این مقاله که به شیوه سند کاوی نگاشته شده است، سعی دارد گونههای مختلف کانون دید را با تکیه بر داستان «دقوقی» بررسی کند.
دوره ۴، شماره ۱۶ - ( ۶-۱۳۸۶ )
چکیده
تمثیل درآثار مولانا- بویژه در مثنوی- علاوه بر شیوه بیان، نمایانگر نوعی اندیشه و جهان نگری است. در«فلسفه تمثیلی» مولانا آنچه استفاده ازاین شیوه را- به عنوان اصلی ترین سبک روایی حکایات- الزامی می کند، لازمه صدور معقول در محسوس است که مفاهیم مجرد و فرامادی را صورتی ملموس و قابل دریافت می بخشد. مولوی بنیادهای نظری این اندیشه را در یکی از مقالات فیه مافیه بیان کرده و در مثنوی به طور عملی این اندیشه را به تصویر کشیده است.
این فلسفه تمثیلی که بر ماهیت دو بعدی تمثیل- روساخت روایی و ژرف ساخت فکری - مبتنی است، ساختاری دو وجهی به حکایت می بخشد که یکی نقش ممثل به داستانی و ادبی و دیگری نقش ممثل روحی و فلسفی را برعهده دارد و در سبک روایی نویسنده، سلب اولویت از برخی ضروریات داستان چون «تعلیق» را به دنبال دارد. در داستانهای مثنوی می بینیم که این دو وجه ساختاری (ممثل و ممثل به) در خط روایی داستان با شکلی که از آن تحت عنوان «مثل گذاری» یاد میکنیم در کنار هم قرار گرفته اند. علاوه بر این، یکی دیگر ازجلوه های تمثیل درآثار مولانا، «تفسیر تمثیلی» است که در توصیف بنمایه های رمزی و مضامین پوشیده داستانی به کار می رود و مهمترین کارکرد آن در هر یک از اشکالش، «تعلیم» است.
دوره ۶، شماره ۲ - ( ۳-۱۳۹۴ )
چکیده
در این مقاله، کارکردهای نشانه- معناشناختی «رنگ» و «نور» را در داستان «مری کردن چینیان و رومیان در علم نقاشی و صورتگری»[۱]، از دفتر اوّل مثنوی، بررسی کردیم. در این گفتمان، مولانا با معرفی نگاه پدیدارشناختی خود، چگونگی تجلی وجه دموکراتیک عرفان شرق را نشان داده است. پرسش اصلی مقاله این است که چگونه و براساس کدام شرایط و کارکردهای گفتمانی و فرهنگی، گذر از فضای فیزیکی- کنشی به فضای نمادین و استعلایی فراهم میشود. هدف از پژوهش، مطالعۀ ویژگیهای تعاملی و برهمکنشی رنگ و نور و نشان دادن جایگاه سمیوسفرهای فرهنگی در گفتمان مولانا است. فرض ما این است که حضور هستیمحور و پدیدارشناختی نور، فضای گفتمانی رنگ را از انحطاط هستیمحور نجات و آن را در وضعیت استعلایی قرار میدهد؛ بنابراین، نور و رنگ در یک فضای بیرنگی سبب استعلای معنا میشوند. در چنین فضایی، ما با دیگری و هستی حضور یکی میشویم و همه چیز به محتوایی از موسیقی زیباییشناختی روح جهان تبدیل میشود.
[۱] نقاشان چینی و رومی، برای اثبات ادّعای خود در داشتن هنر برتر، در حضور پادشاه به رقابت پرداختند و در دو سرای مقابل هم به صورتگری پرداختند. چینیان با کاربرد رنگها و رومیان با صیقلزدن دیوارها، هنر خود را عرضۀ کردند. نقّاشی چینیان زیبا به نظر میرسید، امّا با انعکاس هنر آنان بر روی دیوارهای صیقلی رومیان، تصاویر به گونهای زیباتر و با شکوهمندی بیشتر آفریده شد. عارفان نیز همان رومیان اهل صیقل هستند که با رستن از هر نوع رنگ، در دل خود نقش معشوق خود را انعکاس دادهاند. (ر.ک. زمانی، ۱۳۹۲: ۱۵۴- ۱۵۵)
طاهره کریمی، ذوالفقار علامی مهماندوستی،
دوره ۶، شماره ۲۴ - ( ۱۰-۱۳۹۲ )
چکیده
بسیاری از بنیادی ترین مفاهیم ما از جمله زمان، کمیّت، حالت، دگرگونی، کنش، علّت، هدف، شیوه، وجه (modality) و حتی مفهومِ یک مقوله از طریقِ مفاهیم استعاری درک می شوند. مولانا برای نشان دادن جهان عرفانی خود از مفاهیم استعاری بیشترین بهره را گرفته است. «خوردن» از پرکاربردترین واژه هایی است که در دیوان شمس برای نمایاندن تمامی ساحت های مادی و روحانی استفاده شده، و واژه های دیگری از خانوادۀ آن، در بازتاب این معانی به شاعر یاری رسانده است. نوعِ زندگی صوفیه و توجه بیش از حد آن ها به تقلیل طعام، جوع، روزه، اجتناب از کسب و بها دادن به نظریۀ توکل، سبب برگزیدن ناخودآگاه چنین استعاره ای برای مولانا می شود. بر این اساس هشت مقوله ی جمال، حکمت، راز، ذکر، سماع، شادی، عشق و نور به مثابۀ خوراک تفهیم می شوند. در این مقاله با استفاده از نظریۀ شناختی استعاره معاصر به تبیین این استعاره ها پرداخته می¬شود. و در نهایت روشن می گردد که انگارۀ «عرفان خوراک است»، گزارۀ بنیادینِ متن است که یک ذهنیّت استعاری خوراک انگار را در سراسرِ دیوان شمس منتشر کرده است.
دوره ۶، شماره ۲۴ - ( ۶-۱۳۸۸ )
چکیده
شخصیت عرفانی مولانا جلالالدین (۶۷۲-۶۰۴ ﻫ .ق) آن چنان در ذهن و خاطر ارادتمندان و علاقهمندانش جای گرفته که عرصه را برای بررسی وجوه دیگر آن وجود جامع تنگ کرده است. واقعیت این است که مثنوی از جهات مختلف دینی، علمی، فلسفی، و حتی سیاسی و اجتماعی قابل بررسی است. حکومت به عنوان یک مقوله دینی- سیاسی از جمله موضوعاتی است که در مثنوی مورد توجّه قرار گرفته و مولانا در جایجای این کتاب شریف، دیدگاههای خود را درباره انواعِ حکومت، مشروعیت حکومت و ویژگیهای حاکمان اظهار داشته و به تفصیل درباره حکومتهای غیرمشروع یا حکومتهای فرعونی و حکومتهای مشروع یا حکومتهای سلیمانی سخن گفته است. نویسنده این مقاله سعی دارد با جمعآوری دیدگاههای مولانا و تدوین آنها زمینه را برای دسترسی به نظر مولانا درباره حکومت فراهم آورد و مبانی فکری و ویژگیهای حکومت مطلوب او را برشمرد.
دوره ۷، شماره ۴ - ( ۹-۱۳۹۸ )
چکیده
هدف مقالۀ حاضر بررسی تطبیقی مفهوم «آزادی» از دیدگاه مولانا و مکتب اومانیسم است. هم مولوی و هم نظریهپردازان مکتب اومانیسم به آزادی نگاهی ویژه دارند؛ ولی با توجه به خاستگاه متفاوت فکری و اجتماعی، تعریف آنان از آزادی و راه رسیدن بدان متفاوت است؛ هرچند که گاهی نقاط مشترکی هم دارند.
بنابر تحقیق حاضر که بهشیوۀ توصیفی ـ تحقیقی و تحلیل محتوا انجام شده است، مولوی از منظر دینی و نگاه عرفانی به آزادی مینگرد و بهترین نوع آزادی را بندگی خداوند و حریت و رها شدن از تعلقات زندانهای درونی میداند؛ البته به ابعاد اجتماعی آن نیز توجه میکند. از نگاه عرفا و ازجمله مولانا، تا انسان به آزادی درونی نرسد، به آزادی بیرونی هم دست نخواهد یافت. اومانیستها با نگاه انسانمدارانۀ خود معتقدند آزادی انسان در طبیعت و توسط خود او بهدست میآید، نه از طریق قدرتی مافوق یا ماورائی. آنان به آزادی بیقیدوشرط انسان در حوزههای فکری، سیاسی، شخصی و بیان اعتقاد دارند و هیچ مانعی برای آن قبول ندارند.
دوره ۷، شماره ۲۷ - ( ۳-۱۳۸۹ )
چکیده
از آنجا که عشق، شیرازۀ اندیشه و نظام معرفتی مولوی را شکل میدهد و ظهور و بروز هر خطاب و اظهاری در آثار مولوی بر پایۀ عشق بنا نهاده شده است در این جستار، تحلیل ارتباط جهان درون و جهان برون در مثنوی نیز بر مدار نگاه خالق آن دربارۀ عشق صورت میگیرد. این نگاه بر این فرض استوار است که عشق در نظرمولوی، برزخ میان جهان درون و جهان برون است و آنچه آن را در قالب تعبیرات و اصطلاحاتی مانند تناظر آفاق و انفس، شهود و غیب، ظهور و بطون، عین و ذهن، ملک و ملکوت، خاک و افلاک، جسم و روح و ... میخوانند از دیدگاه آفریدگار مثنوی به عشق و جلوه و مظهری از آن وابسته است. بر اساس این نگاه، دوست داشتن و عشق خداوند به شناخته شدن، انگیزۀ حرکتی ایجادی شده است که به موجب آن، صورت از بیصورتی، متناهی از نامتناهی و ابد از ازل بیرون آمده و شاید بتوان گفت کل آفرینش خلق محقق شده است.
این پژوهش، میکوشد تا جلوههایی از این باور را در مثنوی مولوی بکاود و آن را تبیین کند. روش پژوهش، توصیفی - تحلیلی است که با توجه به عنوان و اقتضائات تحقیق با رهیافت هرمنوتیک بخشهایی از متن مثنوی تأویل و تحلیل شده است.
اجمالاً نتیجۀ پژوهش نشان میدهد ذیل باور عمومی عارفان مبنی بر اینکه انسان آیینۀ حق و خلیفۀ خداست در نظر مولوی، عشق در وجود آدمی، بسان برزخی میماند که اندیشه را به عرصۀ ظهور و بیان میکشاند. بدین ترتیب میتوان عشق را از دیدگاه هستیشناسی همچون آیینهای دانست که بودهای آن جهانی را در نمودهای این جهانی منعکس میسازد.
دوره ۷، شماره ۲۷ - ( ۳-۱۳۸۹ )
چکیده
مولوی یکی از شاعران نظریهپرداز ادب فارسی است که آثارش- بویژه کلیات شمس و مثنوی- سرشار از دیدگاههای نقادانه است. در این مقاله، دیدگاههای زبانی و ادبی او مورد بررسی قرار گرفته است. این پژوهش با تکیه بر نظریههای نقد ادبی معاصر خصوصاً نظریه ارتباط رومن یاکوبسن انجام شده است. تحلیل عناصر اصلی ارتباط یعنی اوصاف و ویژگیهای زبان، پیام (شعر)، فرستنده (شاعر) و گیرنده (مخاطب) در اشعار مولوی، محور اصلی مقاله را تشکیل داده و هر کدام از این عناصر به بخشهای جزئیتری تقسیم شده است. برای مشخص شدن جایگاه نظریات مولوی در دوره معاصر به مقایسه اجمالی دیدگاههای او با برخی از مکاتب و نظریههای نقد ادبی پرداخته شده که از مهمترین آنها نقد نو، فرمالیستها، ساختارگرایان و طرفداران نظریههای معطوف به خواننده است. خواننده توانا و مبتدی، فعال و منفعل، همپیوندی عینی، انسجام شکل و محتوای شعر، رابطه ذهن و زبان، ارتباط دال و مدلول، رمزگان زبان و... از مباحث مشترک مولانا و این مکاتب است.
دوره ۸، شماره ۴ - ( ۱۰-۱۳۹۹ )
چکیده
«عدم» یکی از موضوعات پیچیده فلسفی و عرفانی است که معنای آن میتواند به یکی از مسائل مهم هستیشناسی یعنی آغاز و انجام جهان پاسخ دهد. بازتاب معانی عدم در عرفان اسلامی و آیین بودایی قابل تأمل است. مولانا در مقام یکی از عرفای بزرگ اسلامی، با بهرهگیری از گستره دانش خویش در زمینه متون حِکمی و عرفانی و خلاقیتهای شاعرانه، واژه عدم را در معانی بسیاری به کار برده است. در متون بودایی پراجنیاپارمیتا و مادیامیکاکاریکا که از متون مهم تعلیمی آیین بودا به شمار میروند، عدم و معنای آن، یکی از موضوعات اصلی و محوری است.
در این پژوهش به شیوه توصیفی ـ تحلیلی، تلاش شده است ضمن معرفی دو متن مهم بودایی، دیدگاه مولانا درباره عدم در مثنوی با معانی آن در این دو متن بررسی و تطبیق شود. نتیجه نشان میدهد عدم خواندن ماهیت پدیدههای جهان هستی بدون هیچ تفاوتی در مثنوی و متون بودایی آمده است؛ اما تلقی عدم از آغاز و انجام پدیدهها، حق یا حقیقت مطلق و غایت فنای سالک معانی دیگری است که با اختلاف و تفاوت در متون مورد نظر آمده است. ریشه این تفاوتها را میتوان در نوع معرفت و هستیشناسی اسلام و آیین بودایی یافت. در عرفان اسلامی حقتعالی، پدیدآورنده هستی و غایت فنای سالک است؛ در حالی که در متون بودایی جهان از عدم آمده و به عدم میرود و غایت سالک، رهایی از رنج و رسیدن به نیروانا است.
دوره ۹، شماره ۱ - ( ۳-۱۴۰۰ )
چکیده
در تمام گونههای ادبیّات، خواب و پدیدههای مربوط به آن از مهمترین بنمایههای شاعران و نویسندگان میباشد که از زوایای مختلف، بدان نگریسته شده است. مولانا در بیشتر موارد، پیامش را بهصورت طبیعی و بر پایۀ ساختارِ مبتنی بر عادتهای زبانی و نظام فکری صوفیانه بیان نمیکند. او شالودۀ انتظارات و تصوّرات خواننده را با درهم ریختن اساس تعاریف عرفانی بر هم میریزد، در نگرش سیّال و قاعدهگریز مولانا، هر واژه میتواند برخلاف مصطلاحات و مفاهیم تثبیتشدۀ صوفیانه، رنگ و مفهومی تازه به خود بگیرد. خواب نیز در ذهن مولانا با نگرشی چندوجهی درهم تنیده شده است و هر لحظه نمود دیگر مییابد. در این پژوهش با روش توصیفی ـ تحلیلی و شیوۀ کتابخانهای با بررسی غزلیّات مولانا و کتاب «از وجود به موجود» لویناس به مقایسۀ مفهوم شبهراسی و خوابهراسی از منظر مولانا و امانوئل لویناس از دیدگاه مکتب آمریکایی پرداخته شده است. نتایج پژوهش بر آن است که هر دو اندیشمند بر این باورند که خوابهراسی، جزء اوّلین منزلها در سیر و سلوک و اساس حرکت است. دعوت مولانا و لویناس دعوت به فراسو و فراروی از وضعیت انسان اسیر در دنیا و ترک آداب نظری و پرداختن به سلوک حقیقی با کمک بیداری حقیقی و پرداختن به "دیگری" است. لویناس دیگری را جایگزین خدا در مقام نامتناهی قرار میدهد و در اندیشۀ مولانا دیگری همان معشوق است و شمس در مقام معشوق برای مولانا آمیزه ای از صفات زمینی و آسمانی است و به آنچه که لویناس دربارۀ دیگری میگوید شباهت دارد.
دوره ۹، شماره ۵ - ( ۹-۱۳۹۷ )
چکیده
شطح عرفانی در بستر نظام رخدادی زبان تحقق میپذیرد و نظام رخدادی با گسترۀ نشانهشناسی پساگِرِماسی در پیوند است. نظام رخدادی زبان نیز بهدلیل ویژگیهای لحظهای، آنی، بارقهای و استحالهای کارکردی تنشی ـ عاطفی مییابد. این وضعیت، حضوری پدیداری، حسی ـ عاطفی و تنشی را برای سوژه رقم میزند که نتیجۀ آن بیخویشی اوست. بسیاری از غزلهای مولانا نیز برآیند همین لحظههای بیخویشی است؛ لحظههایی که سوژه خویشتنداری خود را از دست میدهد و ناگزیر به افشای راز میشود. حاصل این افشاگری شطح نامیده میشود. بر اساس این، پرسش بنیادین مقالۀ پیش رو این است که شطح در نظام زبانی غزلهای مولانا بر اثر کدام فرایندها و کارکردهای گفتمانی رخ میدهد. درواقع، هدف پژوهش حاضر، تحلیل نشانه ـ معناشناسی شطح عرفانی در نظام زبانی غزلهای مولانا برای تبیین نظام رخدادی و چگونگی رُخداد معنا در آن است. این پژوهش نشان
میدهد غزلهای شطحی مولانا در فضایی رخدادی شکل میگیرند. این فضا نیز بهواسطۀ ویژگیهای استحالهای، زیباییشناختی، جسمانهای و شَوِشی گفتمان پیوسته دگرگون میشود و بدینسان شاهد توالی رُخدادها و ترمیم آنها هستیم. این امر، درنهایت سبب آغشتگی حضور سوژه و همحسی و همپیوندی او با حقیقت مطلق و ژرفای هستی میشود.
دوره ۹، شماره ۴۰ - ( ۶-۱۴۰۰ )
چکیده
یکی از مهمترین تحولاتی که با گسترش عرفان و تصوف در ادبیات فارسی بهویژه در منظومههای بلند عرفانی، ایجاد شد این بود که فرهنگ و ادبیات عامه مورد توجه قرار گرفت. مثنوی مولانا از این نظر آینۀ تمامنمای فرهنگ، زبان و آداب و رسوم عامه است. علیرغم این ویژگی برجسته، اصطلاح «عام» و «عامه» در مثنوی همواره با بار معنایی منفی بهکار رفته است. پرسشی که مطرح میشود این است که آیا مولانا در بهکار بردن این اصطلاح، طبقۀ اجتماعی خاصی را درنظر دارد یا منش و رفتار و نگرش مشخصی باعث میشود که وی این کلمه را دربارۀ فرد یا گروه خاصی بهکار ببرد. در این مقاله که به روش توصیفی ـ تحلیلی نوشته شده، جایگاه این اصطلاح در مثنوی بررسی شده است. نتایج تحقیق حاکی از آن است که منظور از عام و عامه در مثنوی لزوماً مردم کوچه و بازار نیست؛ نگرشهای خاصی که با توجه به ظواهر مادی و براساس حس ظاهربینی قضاوت میکنند مصداق اصلی عام و عامه در مثنوی هستند. احوال متعالی معنوی، ای بسا در بین عامترین مردمان وجود داشته باشد و برعکس نگرش ظاهربینی ممکن است در بین طبقۀ فرزانگان و فیلسوفان و حتی عارفانی که به مرحلۀ مقام نرسیدهاند نیز باشد.
دوره ۱۳، شماره ۱ - ( ۱-۱۴۰۱ )
چکیده
کلمن بارکس از مطرحترین مترجمان آثار مولانا در آمریکاست. آثار او بهدلیل دخل و تصرفات متعدد در اشعار مولانا موردنقد قرار گرفته است. منتقدان کلمن بارکس، دلایل مختلفی برای تصرفات بسیار او در آثار مولانا برشمردهاند که از مهمترین آنها میتوان به عدم آشنایی او با زبان فارسی، فرهنگ و دین مولانا و تحریف و حذف عامدانۀ عناصر اسلامی اشاره کرد. در این پژوهش کوشیدهایم شواهدی در نقض این فرضیات ارائه دهیم. سپس برمبنای تحلیل گفتمان و ایده دال مرکزی در نظریه لاکلا و موف نشان دهیم که علت اصلی تصرفات بارکس، تشخیص نادرست او از گفتمان مولانا و یکسانپنداری دالهای مرکزی در همه آثار مولاناست. این امر ساختار و دلالت تمثیلهای مثنوی را شکسته و سبب شده است که شخصیتها، داستانهای قرآنی، سمبلها و سنتهای عرفانی به اشیاء، اشخاص و اعمالی عینی تبدیل شوند که همین موضوع، بارکس را به تصرف در آثار مولانا وادار کرده است. او ناگزیر با تصرفات خود میکوشد تا براساس گفتمان خود و مخاطبانش، و نه مولانا توجیه و توصیف جدیدی از اشعار ابداع کند. در تبیین این فرضیه به تحلیل ترجمۀ وی از نینامه، داستان اصحاب کهف و نگاه او به اشعار مولانا درمورد عیسی (ع) و توصیف وی از سماع پرداختهایم.