۸ نتیجه برای عمارتی مقدم
داوود عمارتی مقدم،
دوره ۱، شماره ۴ - ( زمستان ۱۳۸۷ )
چکیده
کتاب گرگ گرارد۲ با عنوان اکوکریتیسیزم را می توان نخستین درآمد جامع به این نظریه دانست. مؤلف با بررسی دگرگونی های تاریخی اکوکریتیسیزم، خواننده را با کلیدی ترین استعاره های موجود در این حوزه از قبیل آلودگی، صحرا، آخرالزمان، سکونت، حیوانات و زمین آشنا می کند. درعین حال، این کتاب فقط به معرفی اکوکریتیسیزم و بررسی مسائل زیست محیطی در ادبیات محدود نشده و جایگاهی مستقل را به میان می کشد که گشاینده فصلی نو در بررسی های زیست محیطی و اکوکریتیسیزم است. نگرش گرارد، انتقادی است؛ به این معنا که علاوه بر معرفی مفاهیم و جریان های خاص اکوکریتیسیزم، میزان ایدئولوژیک بودن هریک از آن ها را نیز نشان داده و مدعی است که هریک از این مفاهیم که او آن ها را استعاره های فراگیر می نامد، برای ایجاد تأ ثیر اجتماعی و سیاسی خاصی شکل گرفته است. این کتاب یکی از سلسله کتاب های مجموعه اصطلاحات انتقادی جدید است که با هدف فراهم کردن درآمدی جامع و روشن به اصطلاحات رایج در نقد و نظریه معاصر به چاپ می رسد.
دوره ۲، شماره ۱ - ( شماره ۱ (پیاپی ۳)- ۱۳۹۳ )
چکیده
این مقاله می کوشد اصول مدح و ذم را در جهان اسلام، با آنچه در غرب باستان درباره ژانر «منافرات» گفته شده، مقایسه کند. ژانر منافرات و دو ژانر دیگر خطابی، یعنی «مشاورات» و «مشاجرات»، سه ژانر اصلی فن خطابه را در غرب باستان تشکیل می دهند. منافرات در غرب باستان کارکردهای گوناگونی داشته و این کارکردها را از طریق مدح و ذم متحقق می ساخته است. دو رویکرد کلی نسبت به این ژانر در غرب باستان وجود دارد؛ نخست رویکرد آموزگاران «رسمی» فن خطابه همچون آناکسیمنس، ارسطو، سیسرون، کویین تیلیان و... و دوم رویکرد سوفسطاییان است که توجه خاصی به ژانر منافرات داشته اند. در بخش اول و دوم مقاله، این دو رویکرد با یکدیگر مقایسه شده و تفاوت های آن مورد بررسی قرار گرفته است. در بخش دوم به اصول مدح و ذم در جهان اسلام پرداخته و نشان داده شده است که این اصول از دو دسته منبع، قابل استخراج هستند؛ نخست برخی متون مدرسی بلاغت همچون نقدالشعر از قدامة، العمدة فی محاسن الشعر و آدابه اثر ابن رشیق و... و دسته دوم متونی هستند که ارتباط مستقیمی با متون بلاغی ندارند اما با محوریت مدح و ذم تألیف شده اند. برخی از مهم ترین آثار این دسته عبارت اند از: الظرائف و اللطائف و الیواقیت فی بعض المواقیت؛ تحسین القبیح و تقبیح الحسن؛ تحسین و تقبیح، هر سه ازثعالبی؛ برخی نامه های جاحظ (الرسائل) و برخی آثار منسوب به او مانند المحاسن و الاضداد، الآمل و المأمول و از ابراهیم بیهقی کتاب المحاسن و المساوی. هدف این پژوهش اثبات این فرض است که با آنکه مدح و ذم در غرب باستان بیشتر به موقعیت های شفاهی (خطابه) و در جهان اسلام به موقعیت های متنی (شعر) اختصاص داشته، ولی تفاوت چندانی میان اصول مدح و ذم در این دو نظام بلاغی به چشم نمی خورد و آنچه درباره مدح و ذم در جهان اسلام گفته شده، وجوه متفاوت ژانر منافرات را در غرب بازنمایی می کند.
داوود عمارتی مقدم،
دوره ۲، شماره ۶ - ( تابستان ۱۳۸۸ )
چکیده
فرهنگ توصیفی اصطلاحات ادبی تألیف ام. اچ ابرامز (۱۹۱۶م) استاد ادبیات انگلیسی دانشگاه کرنل است که نخستین بار در سال ۱۹۵۷م منتشر شده و تا امروز به ویراست نهم رسیده است. آخرین ویراست این فرهنگ حدود ۱۱۵۰ مدخل را دربرمی گیرد و ۲۴ اصطلاح افزون بر چاپ های پیشین دارد. مقالات فشرده و دقیقی در مورد هر اصطلاح آمده و این فرهنگ را به یکی از پرطرفدارترین و کارامدترین منابع ادبیات و نظریه ادبی در غرب تبدیل کرده است. ترجمه فارسی این فرهنگ به قلم سعید سبزیان، که این مقاله به بررسی آن اختصاص دارد، بر اساس ویراست نهایی نویسنده (ویراست نهم) بوده است. همان گونه که نگارش چنین مجموعه ای از مقالات متنوع و گسترده کاری است دشوار، ترجمه آن نیز کوششی پیگیر و دانشی وسیع در زمینه های گوناگون ادبی را می طلبد. همت آقای سبزیان ستودنی است.
داوود عمارتی مقدم،
دوره ۲، شماره ۸ - ( زمستان ۱۳۸۸ )
چکیده
نظریه تصادفی، متن تصادفی داوود عمارتی مقدم در سال های اخیر انبوهی از مقالات نقدادبی در نشریه¬های پژوهشی کشور منتشر می شود که ساختاری دوـ پاره دارند؛ در بخش اول به معرفی یک نظریه می¬پردازند و در بخش دوم آن نظریه را بر یک متن ادبی اعمال می¬کنند. مثلاً در پاره¬ی نخست نظریه¬هایی چون فرمالیسم، ساختارگرایی، روایت¬شناسی، سخن¬کاوی انتقادی و... معرفی می¬شوند و در پاره¬ی دوم متنی اغلب بدون توجه به قابلیت¬ها و تناسب آن با نظریه معرفی شده مورد بررسی قرار می¬گیرد. در حقیقت آنچه بیش از هر چیز به «بیمارگونگی» این روش منجر شده، «تصادف» در گزینش نظریه و متنی است که موضوع مقاله است. نویسنده (منتقد) در مورد یک نظریه مطالعاتی می¬کند و صرف نظر از جایگاه تاریخی، دلایل شکل-گیری و نسبت آن با نظریه¬های پیشین و پسین، پاره نخست مقاله را به معرفی نظریه اختصاص می دهد آنگاه متنی را منتزع از بافت تاریخی اش و بدون عنایت به نسبت آن با متون پیشین و پسین برمی¬گزیند. بدین ترتیب کار منتقد تا حد «إعمال مکانیکی یک نظریه تصادفی بر یک متن تصادفی» تنزل می¬یابد. دریغا که در این¬گونه مقالات هیچ صدایی از نویسنده نقد به گوش نمی رسد و «صدای» منتقد در پشتِ قاعده ها و فرمول¬های از پیش تعیین¬شده¬ی آن نظریه¬ی خاص خاموش می شود. بسیاری از مقالاتی که با این شیوه نوشته می شوند فاقد «ایده یا روشی بدیع» هستند (که مهمترین ویژگی یک مقاله پژوهشی است). در بخش نتیجه-گیری نیز خواننده با اظهاراتی - در بهترین حالت- بدیهی روبه روست که پرتو تازه¬ای بر متن نمی¬افکند. برای روشن شدن مقصود، یکی از این مقالات را – که یافتن دلیل گزینش نظریه و متن در آن دشواراست- بررسی می¬کنیم. مقاله «استعاره زمان در اشعار فروغ فرخزاد از دیدگاه زبان شناسی شناختی» (فصلنامه نقد ادبی، سال دوم ش ۷) بر آن است تا ادراک زمان را در شعر فروغ براساس نظریه استعاره لیکاف و جانسون بررسی کند. مقاله همچون تمامی مقالات دو-پاره، با بحث مفیدی در مورد دیدگاه¬های شناختی در زبان-شناسی آغاز می¬شود و با زبانی که رنگ و بوی ترجمه برآن حاکم است این مسائل را مطرح می¬کند: ۱- بخش عمده¬ای از زبان روزمره استعاری است و استعاره¬های شعری بسط استعاره¬های روزمره هستند؛ ۲- زمان به مثابه یک مفهوم انتزاعی همواره در زبان روزمره براساس مکان یا شیء ادراک می¬شود؛ ۳- این مکان یا شیء یا ثابت است در حالی¬که ناظر متحرک است، یا متحرک است در حالی¬که ناظر ثابت است. تا اینجا، مقدمات است و موجه به نظر می-رسد، اما اعمال آنها بر اشعار فروغ دشواری هایی را پدید می¬آورد. در چکیده مقاله آمده است: «در این پژوهش ابتدا تلاش شده است که استعاره های زمان در شعر فروغ فرخزاد مشخص شود. شواهد نشان دهنده آن است که این استعاره ها به همان صورتی که در گفتار روزمره¬ی فارسی زبانان وجود دارد، در شعر فروغ نیز یافت می¬شود». لیکاف و همکارانش این نظر را که «استعاره های شعری بسط استعاره های روزمره هستند» قبلاً اثبات کرده اند. آیا نویسنده بر آن است که برای تایید نظریه لیکاف شواهدی هم از اشعار فروغ فرخزاد بیاورد؟ ذکر چهل نمونه از چنین استعاره هایی در اشعار فروغ در واقع چیزی بیش از کوشش برای بیان صحت دیدگاه لیکاف نمی تواند باشد. دست¬کم تا اینجا یافته پژوهشی تازه ای در مورد نظریه شناختی استعاره و اشعار فروغ به چشم نمی خورد. و می توان تا اینجا مقاله را دارای ارزشهای آموزشی و ترویجی دانست. نویسندگان در بخش دیگری مدعی¬اند که داده های گردآوری شده از اشعار فروغ به دو مقوله قابل تفکیک است: «در دسته¬ی نخست زمان متحرک و ناظر نسبت به آن ثابت است، و در دسته¬ی دوم زمان ثابت است و ناظر متحرک»(ص۱۲۶). البته در اشعار فروغ، مواردی از استعاره¬های زمانی وجود دارند که اگرچه همچنان به مثابه شیء یا مکان ادراک می¬شوند، اما در مورد تحرک یا سکون آنها هیچ قطعیتی وجود ندارد و نمی¬توان تصمیم گرفت که جای آن در کدام یک از مقوله¬های مورد نظر نویسندگان است. متاسفانه نویسند گان این موارد را به راحتی نادیده گرفته اند و ظاهراً تنها داده¬هایی مورد توجه ایشان قرار گرفته که فرضیات از پیش تعیین شده¬ی مقاله را تایید کند. چند نمونه: - در یکدیگر تمام لحظه بی¬اعتبار وحدت را / دیوانه¬وار زیسته بودیم (وصل) - خورشید مرده بود و فردا / در ذهن کودکان / مفهوم گنگ گمشده¬ای داشت (آیه¬های زمینی) - امروز روز اول دیماه است / من راز فصل¬ها را می¬دانم/ و حرف لحظه¬ها را می¬فهمم (ایمان بیاوریم) تحلیل این نمونه¬ها- که برخی نوآورانه¬اند و برخی بسط استعاره¬های قراردادی روزمره که در مقوله¬های از پیش تعیین شده نویسندگان نمی گنجند- می¬توانست ابعاد تازه¬ای از واقعیت «زمان» و ادراک شاعرانه فروغ از آن را به خواننده بشناساند. این ایرادات خود ناشی از ایراد اساسی تری ـ یعنی تصادفی بودن متن انتخابی ـ هستند. می توان پرسید که چه «ضرورتی» موجب شده تا نویسندگان فروغ را برای این بررسی برگزینند؟ اساساً این پژوهش کدام جنبه نامکشوف اشعار فروغ و یاکدام وجه از نگرش او به مقوله زمان را گشوده است؟ اگر این فرض مسلم را بپذیریم که «ذهن انسان اساساً زمان را بر مبنای مکان یا شیء ادراک می کند» و «استعاره¬های شعری بسط استعاره¬های قراردادی روزمره هستند» چه تفاوتی می کند که شعر فروغ بررسی شود، یا شاملو یا اخوان یا سهراب؟ هر شاعری برگزیده می¬شد تفاوتی در اصل قضیه پدید می¬آمد؟ در نتیجه¬گیری مقاله (ص۱۳۴) آمده است: «فروغ... در اشعار نخستین... به استفاده از استعاره¬های متعارف گرایش داشته... اما به ویژه در دو دفتر پایانی... استعاره¬های قراردادی بسط می¬یابد و یا استعاره¬هایی کاملاً بدیع به چشم می-خورد»!. کدام شاعر برجسته از این قاعده مستثنی است؟ بدیهی است که هر شاعری در مسیر تقلید تا بازیابی سبک شخصی، رفته¬رفته از کلیشه ها و ذهنیت قراردادی روزمره فاصله می¬گیرد و این تغییر نگرش در ادراک او از کل هستی، من جمله مقوله¬ی «زمان» نمود می¬یابد. دو فرض اصلی این مقاله (ادراک زمان به مثابۀ مکان و شیئ و )در مورد تمامی شاعران برجسته مصداق دارد. دو فرض اصلی این مقاله (ادراک زمان به مثابۀ مکان و شیئ و فاصله¬گیری تدریجی از ذهنیت قراردادی روزمره)در مورد تمامی شاعران برجسته مصداق دارد. برای اثبات این ادعا، شواهدی را از چند شاعر دیگر ذکر می¬کنیم. از سهراب سپهری: - درختی میان دو لحظه می¬پژمرد (زندگی خواب¬ها، مرغ افسانه) - روز و شب¬ها رفت/ من به¬جا ماندم در این¬سو...(مرگ رنگ، دیوار) - نقش¬هایی که کشیدم در روز/ شب ز راه آمد و با دود اندود/ طرح¬هایی که فکندم در شب/ روز پیدا شد و با پنبه زدود (مرگ رنگ، در قیرشب) - دنگ...دنگ.../لحظه¬ها می¬گذرد/آنچه بگذشت نمی¬آید باز(مرگ رنگ، دنگ) - میان دو لحظه¬ی پوچ / در آمد و رفتم (آوار آفتاب، شاسوسا) - فواره می¬جهد/ لحظه¬ی من پر می¬شود(آوار آفتاب، گردش سایه ها) - دیدار دگر آری/ روزن زیبای زمان (شرق اندوه، به زمین) - روزنی دارد دیوار زمان/ که از آن چهره¬ی من پیداست (حجم سبز) - سفر مرا به در باغ چندسالگی¬ام برد (مسافر) از شاملو: - باشد که آن گذشته¬ی شیرین را/ بار دگر به سوی تو بازآرم (هوای تازه، بازگشت) - سال¬ام از سی رفت و غلتک¬سان دوم/ از سراشیبی کنون سوی عدم (شعر ناتمام) - اینک موج سنگین¬گذر زمان است که در من می¬گذرد (من مرگ را) - بی¬گاهان/به غربت/ به زمانی که خود درنرسیده بود (آیدا در آینه، آغاز) - ... مرا میراث محنت روزگاران/ تنها تسلای عشقی است/ که شاهین ترازو را/ به جانب کفه¬ی فردا خم می¬کند (آیدا: درخت و خنجر و خاطره، شبانه) - به جستجوی تو/ در معبر بادها می¬گریم/ درچارراه فصول (مرثیه¬های خاک، مرثیه) - زمان را لمس می¬کنم/ معلق و بی¬انتها/ عریان (ترانه¬های کوچک غربت، در لحظه) - چه هنگام می¬زیسته¬ام/ کدام مجموعه¬ی پیوسته¬ی روزها و شبان را من؟ (همان، هجرانی) چنان که ملاحظه می¬شود، در شعر سهراب سپهری و شاملو نیز استعاره زمان اساساً مبتنی بر استعاره¬های قراردادی روزمره است و در عین حال در شعرهای متاخرتر آنها به تدریج، ذهنیت قراردادی روزمره رنگ می¬بازد و استعاره-های قراردادی بسط می¬یابند یا استعاره¬های بدیع خلق می¬شوند. به یقین می-توان گفت اگر هر شاعر دیگری هم برگزیده شود گزاره های بخش نتیجه¬گیری مقاله را می¬توان در مورد او نیز- با تغییر نام فروغ- به¬کار برد. انتخاب تصادفی یک نظریه و انطباق شتابزده آن بر یک متن آن هم بطور اتفاقی، مقاله¬ای را پدید آورده که نتیجه¬گیری¬های آن نه تنها جنبه¬ی تازه¬ای از مسأله «زمان» یا نگرش فروغ به آن را به خواننده نمی نمایاند بلکه آنها را به دلیل بداهت مفرط و کلی-بودن می توان به هر شاعر دیگری تعمیم داد. این مقاله اگر غایت پژوهش را در اعمال تصادفی نظریه¬ای بر متنی تصادفی نمی¬دید و از نگاهی تطبیقی یا تاریخی برخوردار بود می¬توانست جنبه هایی از ذهنیت استعاری فروغ را بازنماید. به عنوان مثال، مقایسه نوآوری¬های فروغ در استعاره زمان با نیما یا شاملو یا اخوان و از این رهگذر، طرح مباحثی در مورد ذهنیت استعاری زنانه و مردانه شاید مقاله را سودمندتر می ساخت. دیگر این که زمان در زبان استعاری شاعران گاه هدف است و گاه وسیله. یعنی در مواردی زمان، هدف است و مکان یا شیء وسیله یا یک مشبه به برای تجسم آن، مثل نمونه های فوق. و گاه زمان وسیله است و چیز دیگری هدف مانند: «من که¬ام جز لحظه¬هایی در ابد؟» بررسی کیفیت مفهوم سازی استعاری با زبان جنبه های شناختی مهمی از کار شاعران را روشن می سازد. متأسفانه کاستی¬های «روش¬شناختی¬» در نقد دانشگاهی این روزها مشهود است و روشهای ناقص، ممکن است به تولید انبوه مقالاتی بینجامد که کمک چندانی به هدف نقد ادبی (یعنی کشف فردیت و ابداع و ارزیابی آن) نمی رساند.
داوود عمارتی مقدم، حسین فاطمی،
دوره ۳، شماره ۹ - ( بهار ۱۳۸۹ )
چکیده
نهضت کوبیسم که در دهه¬های نخست سده¬ی بیستم انقلابی در هنرهای تجسمی به وجود آورد، بر ادبیات نیز تاثیرات تعیین کننده¬ای داشته است، تا آن¬جا که بسیاری کوبیسم را «شیوه¬ی بیان قرن بیستم» می¬دانند. این مقاله می¬کوشد تاثیر این جریان هنری را بر شعر حجم به مثابه¬ی آوانگاردترین جریان شعر معاصر ایران بررسی کند. با توجه به این که جهان¬بینی واحدی بر هر دو جریان حاکم است، پرسش اصلی مقاله این است که به-کارگیری اصول زیبایی¬شناختی یک مکتب تجسمی در یک هنر اساساً زبانی یعنی شعر چگونه ممکن است و استفاده از چه تمهیداتی را درپی خواهد داشت. مقاله به سه بخش تقسیم شده و در هر بخش یکی از مفاهیم بنیادین مشترک میان کوبیسم و حجم¬گرایی معرفی شده است. این مفاهیم عبارتند از ذات شیء و بازنمایی واقعیت، تصویر سه بعدی و خلق حرکت تصویری، مادیت زبان. هر یک از این مفاهیم به¬کارگیری تمهیداتی را در شعر موجب می¬شود که با تکنیک¬های تصویری نقاشان کوبیست متناظر است. این تمهیدات عبارتند از تعریف فرم براساس شرایط ادراک واقعیت، تعویض جایگاه زمینه و موضوع، حذف زاویه¬دید و روایت از شعر، بسامد پایین واژگان حسی همچون اسم¬ خاص و صفت، حذف کارکرد رسانه¬ای زبان از طریق توجه به ویژگی¬های مادی آن. به¬کارگیری این تمهیدات در هنرهای زبانی همان تاثیر تابلوهای کوبیستی را به وجود می¬آورد، تاثیری که مهمترین پیامد آن، به چالش کشیده شدن اصل «بازنمایی» در هنر است.
داوود عمارتی مقدم،
دوره ۴، شماره ۱۵ - ( پاییز ۱۳۹۰ )
چکیده
این مقاله می¬کوشد نقش «موقعیت» را در شکل¬گیری ژانرها بررسی کند. برای این منظور مفهوم ژانر در حوزه¬ی رتوریک که از فن خطابۀ غرب باستان تا حوزه-های ارتباط شناسی را در قرن بیستم در برمی¬گیرد به بحث گذاشته شده است. برخلاف رویکردهای ادبی که عمدتاً ویژگی¬های درون-متنی (فرم و محتوا) پدیدآورندۀ ژانرهای متفاوت است، در این رویکرد عوامل برون-متنی همچون موقعیت و مخاطب زیربنای تعریف ژانر است، و هر گونه تغییر در درک منتقدان از این عوامل تغییرات عمده¬ای را در تعریف ژانر به وجود می¬آورد. تا پیش از قرن بیستم مفهوم موقعیت مفهومی محدود و ایستا بود که سخنور و مخاطب نقش خاصی در شکل¬گیری آن نداشتند، و به همین دلیل ژانرهای متناسب با هر موقعیت نیز کاملاً مشخص و تعریف شده بود. حال آن¬که در قرن بیستم و با طرح نظریه¬های منتقدانی چون باختین و کارولین میلر، موقعیت و به تبع آن، ژانر به مفهومی پویا و دگرگون¬شونده تبدیل یافت که در یک فرایند ارتباطی شکل می¬گیرد و به همین دلیل، خود محصول کنش مشارکین در موقعیت است. در این مقاله، پس از پرداختن به نظریه¬های ژانر در حوزۀ فن خطابۀ یونان و روم باستان، نشان داده شده است که پیوند یافتن ژانر با کنش اجتماعی در قرن بیستم ، ژانر را به ابزاری برای تولید و بازتولید ارزش¬ها و پیش¬فرض¬های ایدئولوژیک در یک فرهنگ خاص تبدیل می¬کند و در این فرایند مولف، متن و مخاطب به طور همزمان دخیل¬اند. این رویکرد به ژانر، در مطالعات ادبی نیز پیامدهایی داشته که در پایان به برخی از آن¬ها اشاره شده است.
داوود عمارتی مقدم، داوود عمارتی مقدم،
دوره ۱۰، شماره ۳۸ - ( تابستان ۱۳۹۶ )
چکیده
مقاله حاضر بر آن است تا با بررسی پژوهشهای مبتنی بر رویکردهای پدیدارشناختی در حوزه زبان فارسی، کاستیهای بنیادین این دسته از پژوهشها را روشن کند. برای این منظور، مقالات پژوهشیِ حدود یک دهه اخیر که در نشریات دانشگاهی کشور منتشر شده و مدعیِ کاربستِ روش پدیدارشناختی بودهاند، گردآوری شده و شیوه استفاده آنان از روش پدیدارشناسی با آنچه سردمداران این مکتب بهخصوص ادموند هوسرل (۱۸۵۹-۱۹۳۸م) درنظر داشتهاند، مقایسه شده است. مقالات مورد بررسی (هجده مقاله) بهلحاظ نحوه بهکارگیری روش پدیدارشناختی، به سه دسته تقسیم میشوند: ۱. مقالاتی که با استفاده از یکی از رویکردهای پدیدارشناختی همچون رویکرد هوسرلی یا رویکرد نقد مضمونیِ ژرژ پوله، به تفسیر و خوانش یک اثر یا تعدادی از آثار ادبی پرداختهاند. ۲. مقالاتی که رویکرد پدیدارشناختی را با مضامین شعری یا دیدگاههای نظریِ یک شاعر قابل مقایسه دانستهاند.
۳. مقالاتی که کاربرد اصطلاح پدیدارشناسی در عنوان یا متن آنها کاملاً «تزیینی» است و دستاوردهای مقاله عمدتاً بر اساس بهکارگیری رویکردهای دیگری حاصل شده است. در پایان نشان داده شده است که بهدلایلی ازجمله بدفهمیِ مبانیِ نظری و روششناختیِ رویکرد پدیدارشناختی، بسنده کردن به شباهتهای ظاهری میان اصطلاحات خاص این رویکرد و مضامین موجود در اشعار شاعران و نیز آرای نظریِ آنها، کاربرد نادرست رویکرد پدیدارشناختی در خوانش و تفسیر آثار ادبی، کاربرد سهلانگارانه اصطلاح «پدیدارشناسی» در عنوان و متن مقاله، و مهمتر از همه نبودِ درک صحیح از مفهوم «چارچوب نظری پژوهش»، این دسته از پژوهشها کاستیها و بدفهمیهای بنیادینی را بهبار آوردهاند که دستکم با آنچه بنیانگذاران این رویکرد در پی دستیابی به آن بودند، همچنان فاصله بسیار زیادی دارد.
سعید قربانیان رهورد، داوود عمارتی مقدم،
دوره ۱۱، شماره ۴۴ - ( زمستان ۱۳۹۷ )
چکیده
مقالۀ حاضر برآن است تا با بررسی انتقادی مقالات علمی ـ پژوهشی، کاستیهای بنیادین پژوهشهایی را بررسی کند که در حوزۀ زبان فارسی مدعی کاربست یا شرح مبحث آشناییزداییاند. نتیجۀ بررسی سی مقاله در این حوزه که در بازۀ زمانی ۱۳۷۵ ـ ۱۳۹۵ در نشریات معتبر دانشگاهی ایران منتشر شدهاند، روشن میکند که بسیاری از محققان دانشگاهی ایران در درک مفهوم آشناییزدایی دچار بدفهمیهایی جدی هستند. تساهل و اشتباهات ایشان در فهم و کاربست اصطلاح آشناییزدایی را میتوان چنین طبقهبندی کرد: ۱. بیتوجهی به اصول روششناختی فرمالیستهای روس؛ ۲. ارائۀ تعاریف خلقالساعه از مفهوم آشناییزدایی؛ ۳. خلط و همانندپنداری مبحث آشناییزدایی با دیگر مباحث نسبتاً مشابه و بهخصوص تقلیل آن به مباحث ابتدایی بلاغت سنتی. این کاستیها از یک سو به بداهت موضوع پژوهش و از دیگر سو به تقلیل این مفهوم و تزیینی شدن آن در پژوهشهای دانشگاهی انجامیده است؛ درنتیجه این موارد، مجالی برای محققان فراهم آمده تا به تولید انبوه مقالاتی بپردازند که اشتباهات مشابهی را در این حوزه بازنشر میکنند.